Teddy Bear

Capricorn


 

سلام

ديشب داشتم دفتر خاطراتمو ورق می زدم که يک دفعه چشمم افتاد به يکی از خاطره هايی که يکی از دوستان گلم در آخرين روز تابستون چند سال پيش برام نوشته بود.

قسمتی از خاطره رو براتون می نويسم :

وقتی عکسهايی که در مدرسه گرفتيم را می بينم به ياد آن روزهايی می افتم که در کلاس می رقصيديم و ياد آن روز که دوربين ها را در پاکت چیپس گذاشتيم و فرستاديم بالا پيش دبيرستانی ها ! ولی اصلا دلم تنگ نمی شود چون همين فردا اولين روز مهر است و می دانم که از همين فرداست که دوباره همان خاطره ها تکرار می شود و دوباره همان آش و همان کاسه ، دوباره صدای داد مدير مدرسه که می خواهد يکی از ما را از مدرسه بيندازد بيرون و يا ما از صدای دادش می ترسيم و فرار می کنيم ...!!

يادش بخير چه روزهايی بود ! خيلی زود گذشت . روزهايی که ديگه تا حالا برام تکرار نشده و من دلتنگ اون روزهام !! يادمه تو مدرسه هر اتفاقی که می افتاد ، مسئولين مدرسه يه راست می يومدن سراغ ما ! و هيچکس هم حريفمون نمی شد ! چون در حاليکه شيطون بوديم ، باادب و درسخون هم بوديم برای همين معلمها پشتمون بودن.همه کارامون هم به جا بود موقع درس ، درس ! موقع شيطنت هم که ديگه بله ! (البته اينم بگم که من زياد شيطنت نمی کردم هااااا )

ولی خداوکيلی باز با اين همه شيطنت رو ما خيلی حساب می کردن.خدا رو شکر در همه چيز و همه جا جزء نفرات اول بوديم !

سالهای بعد هم که وارد دبيرستان شديم با اينکه ديگه از اون شيطنتهای دوران راهنمايی زياد خبری نبود ولی مديرمون برای محکم کاری کلاسمون رو جلوی دفتر مدرسه انتخاب کرده بود !!

( حالا در فرصت های ديگه اگه عمری باقی بمونه براتون بار تعريف ميکنم . ماشاالله چيزی که زياد خاطره است !!)

اينم به خاطر اون دسته از کسانی که از من درخواست کرده بودن فقط شعر ، جملات و ... ننويسم و از شيطنت هام هم بگم .

همواره شاد و خندان باشيد

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸۳ - Nazi

Nazi