من بنای عقل را درهم کوبیدم

با دستهای عشق

من شادیهایم را معامله کردم

با ذره ای از اندوه لاله

من آسمان را به اشک کشیدم

و کویر را با خنده پر کردم

من گلو را به خنجر

و ساقه های گندم را به نوازش داس

معتاد کردم!

به کویر آموختم زخمهایش را

با نمک مرهم کند!

من برای تنهایی عشق شقایق دشت دور

به وحشت افتادم

و خدا را از ایمان خویش

ترســــــــاندم!

/ 76 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيد رسول اسلامي

سلام دوست عزيز.... ممنون از حضور گرمت... عالی بود و عالی تر آن حضور خدايی ترسان... موفق باشي و بزرگ و خداوندگار روزگار خود... منتظر هستم

گلناز

salam nazi joo0o0onam dige behem sar nemizani chera?????????????????????montazeretam bia dige

گلناز

slammmmmmmmmmmmmmmm chera up nemikoni? man up kardam bia pisham dige

حسين

ممنون که آمديد .. زيباست

عبدالله عليخواه

سلام رئيس اجازه ميدهيد از نوشته های حضرتعالی در وبلاگم نقد کنم ؟ البته دوستانه و بمنظور راهنمائی و مشاوره و ايحاد زمينه گفتگوی سالم ؟ بله ؟ نه ؟ as you like

بهار

مرسی که سر زدی...وبلاگی داری ها...منتظر يه داستان بلند باش...بازم از سر زدنت ممنون ...فعلن...

بهار

ها او من بيدم!!!!اينه نوشتم که يادت وياد من کدوم بهارم!!!!

حامد

سلام ُ ممنون از اينکه به خونه من سری زدی از شما اجازه ميخام که از اين متن در کويرم استفاده کنم چون گلی پاشو توی اون گزاشته و ديگه اون کوير سبز شده

محمد

سلام نازی جون وب سايت نازی داری برات آرزوی موفقت دارم و دعا ميکنم که به هر چی که می خواهی برسی دوست دارم به منم سر بزن موافق باشی تبادل لينک کنيم بابای

محمد رضا کيهان

ممنون از اينکه شما اولين نفری بوديد که به وبلاگم نظر داده و می توانم به جرات بگم که وبلاگی جالب و زيبا داری .