ما همه از يک قبيله بی چتريم

فقط لهجه هايمان

ما را به غربت جاده ها برده است.

**************************************

می خواهم راه بروم،سوت بزنم،دور شوم

کمی از اين صندلی های پر دود

کمی از اين چشم و عينک های سياه

می خواهم در ماه ترين ايستگاه زمين

در محرم ترين ساعات ماه

گريه کنم .

هيوا مسيح

/ 57 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
reza

یه جورایی نازی جون خیلی می خوامت. کجایی چرادیگه به ماسرنمی زنی منتظرتم.

reza

سلام نازی ... ممنون که به من سر زدی اينقده خوشحالم کعه نگو و نپرس چند وقته ديگه سر بزن می فهمی چرا ... منم سر می زنم

روزهای آشفتگی

سلام خانمی .........خوبی ؟ وبت عاليه...خوشحال ميشم دوباره بهم سر بزنی ......

پ.پ

سلام نازی جون...وای!چه بلاگ قشنگی داری!خوندم و کلی لذت بردم؛غصه نخور ما عوض شما حسابی تو مدرسه مون شيطونی می کنيم!بازم ممنون که سر زدی؛بازم بيا.مرسی.

arash

غربت من فراتر از لحظه های من شدنه. . . می هراسم بگم ولی گویی در خودم با خود غریبم...بازم به من سر بزن کارت عالیه

reza

سلام. گفتم دیگه نمیای . ممنون که بهم سرزدی منتظرتم. منتظرم باش...

khodam

saye kon az neveshtehaye khodet benevise be manm sare bezan

negar

salam neveshtehaye hiva masih ro kheili doost daram